تبليغاتX
کامل ترین و بهترین وبلاگ

رپ فارسی                                               بازی های فارسی فلش
کلیپ های فلش                                                 نرم افزار                                                        آموزشی                                                     افسانه جومونگ
بازی های سگا                                          بازی های کامپیوتری
آزاد ( طنز ، عكس و ... )                                   کلیپ موبایل
نرم افزارهای فارسی                                   بازی های موبایل
هیپ هاپ                                                مشاوره ی موبایل

____________________________________________________________________________
+ نوشته شده توسط كوشا جنابي در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 3:18 بعد از ظهر |

(( پر دانلود ترين كليپ  سايت در سه ماه اخير ))

گلزار را اینجور که هست نبینید یک آدم پست و ...  که نگو و نشنو !!!امین حیایی رو ببینش !!!

دانلود کنین ...نظر هم بدین تا بازم از این جور کلیپ ها بزارم

دانلود 3 دقیقه ای

____________________________________________________________________________
+ نوشته شده توسط كوشا جنابي در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 1:2 بعد از ظهر |
برای افزایش رینک خود در گوگل با ما تبادل لینک کنید

برای انجام این کار وبلاگ ما را بانام || عكس هاي خيلي خفن ! افراد باجنبه بيان تو ! || در پیوند هایتان قرار دهید و بعد در اينجا به ما خبر دهید .


____________________________________________________________________________
+ نوشته شده توسط كوشا جنابي در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 9:23 قبل از ظهر |

همه براي جنگ اماده ميشن و جومونگ هم دستور ميده براي اينکه يانگ چو و تسو خبردار نشن که قراره ما حمله کنيم بريزين تو خونه ي جاوسايي که در گوگوريو هستن و همشون رو بکشين

Jumongv.Sub.Ir

سوسالنو هم دارن با افرادش در مورد تجهيزات جنگي و اماده کردن اونا صحبت ميکنن تا در جنگ با مشکلي مواجه نشن

Jumongv.Sub.Ir

اقاي هوانگ هم داره با افرادش در مورد تاکتيکاي جنگي بحث ميکنن که يکي از اونا ميگه از کجا معلوم که جومونگ کي ميخواد به مات حمله کنه که ماهوانگک ميگه خيالتون تخت جاسوسايما گفتن جومونگ تا 1 ماه ديگه حرکت نمي کنه

Jumongv.Sub.Ir

تسو در جمع همه اعلام ميکنه من ميخوام با گوگوريو متحد بشم.که نارو مياد و ميگه دشمن پادگانهاي مرزي رو محاصره کردهو تسو به ياد حرفهاي جومونگ ميفته و ميگه آروم باشيدچون من و جومونگ قبلا در اين باره نقشه کشيديم

Jumongv.Sub.Ir

و در ادامه تسو و يونگ پو با مادرشون خداحافظي ميکنن و همراه با ارتش راهي گوگوريو ميشن

Jumongv.Sub.Ir


تسو پيش جومونگ ميره و ميگه همون طور که انتظار داشتيم  هان داره تو تله ما ميفته و در نتيجه قرار  بر اين ميشه که اول گو هيون سو حمله کنند

 


ماهواتنگ و ژنرال ها هم دارنم تو اردوگاه حسابي خوش ميگذرونن و ميگن و مشروب ميخورن که يه نفر مياد و ميگه جومونگ و تسو و افرادون به گو هيون سو حمله کردن و ماهواتنگ و ديگران هم با شنيدن اينح رف شاخ در ميارن و ماهوانگ هم که ميبينه ديگه رو دست خورده يه نامه براي نيروهاي کمکيشون ميفسته تازودتر خودشونو برسونن

Jumongv.Sub.Ir

بو هم مياد و به جومونگ ميگه دشمن نيروهاش رو در ليادونگ مستقر کرده.جومونگ هم دستور تشکيل جلسه رو ميده.


Jumongv.Sub.Ir

در جلسه تسو. اول از همه ميگه اگه نيروهاي کمکي بهشون ملحق بشه تعدادشون از ما بيشتر ميشه پس بايد هر چه زودتر بهشون حمله کنيم

Jumongv.Sub.Ir


و در نتيجه ارتش هر دو کشور در مقابل هم صف ارايي ميکننتو جومونگ دستور حمله رو ميده و جنگ اغاز ميشه و با وجود تعداد زياد ارتش ماهوانگ اونا چند دقیقه بعد از جنگ وقتي ميبينن افراد جومونگ دارن برشون غلبه ميکنن فرمنان عقب نشيني ميدن

Jumongv.Sub.Ir

ولي موگول همراه با جند نفر اونا رو دنبال ميکنه تا نتونن فرار کنن ولي وسط راه افراد ماهوانگ که کمين کرده بودن سر ميرسن و موگول رو محاصره ميکنن . ماهوانگ به موگول ميگه تسليم شو ولي موگول مقاومت ميکنه و شروع با جنگيدن با اوئنا ميکنه و در نهايت با دو زخم عميقي که برش وارد ميکن روي زمين زانو ميزنه و يکي از سربازا هم ميخواد ديگه سرشون از تنش جدذا کنه کهع يه تير مياد و صاف ميخوره به سربازه و ماهوانگ و بقيه هم وقتی میبینن جومونگ داره میاد از اونجا فرار ميکنن

Jumongv.Sub.Ir

Jumongv.Sub.Ir

جومونگ و اويي وقتي ميبينن موگول زخمي دن از اسب ميان پايين و جومونگ موگول رو تو بغلش ميگره و موگول هم اول به اويي ميگه برادر خيلي دوست دارم وبعد هم ميگه فرمانده وئ ميميره و جومونگ و اويي هم از طرز عصبانيت فريادي ميکشن که نگو و نپرس

Jumongv.Sub.Ir

Jumongv.Sub.Ir

شب نيروي کمکي لياودانگ به اردوگاه هان ميرسه.ماهوانگ هم ميگه براي يه جنگ بزرگ آماده بشيد

Jumongv.Sub.Ir

.فراد صبح دوباره يه جنگ بزرگ سر ميگيره در ميان جنگ جومونگ متوجه ماهوانگ ميشه و ميره تا انتقام موگول رو بکشه جومونگ سربازا رو از دم ميکشه و بعد هم با اين پرش استثنايي و خارق العاده و يکمم تخيلي خودش يه راست ميپره رو سر ماهوانگ

Jumongv.Sub.Ir

Jumongv.Sub.Ir

و با شمشيرش اونو ميکشه و بعد هم این نگاه غضبناک رو بهش ميکنه و به اين ترتيب گوگوريو بويو ارتش ماهوانگ رو شکست ميدن

Jumongv.Sub.Ir

Jumongv.Sub.Ir

شب جشن بزرگي در اردوگه گرفته ميشه و در جلسه هم جومونگ با بقيه کلي شراب ميخورن و از همه هم به خاطر تلاش هاشون تشکر ميکنه و بعد هم وقتي ميبينه شونش دوباره درد گرفته مياد بيرون و ميره يه گوشه که سوسانو طبق معمول اونو ميبينه

Jumongv.Sub.Ir

و مياد پيشش و جومونگ بهش ميگه به خاطر زحماتت ازت تشکر ميکنم وئ سوساونا هم  بهش ميگه عاليجنا ب جومونگ شما اولين مردي بودين که من عاشقش شدم و به من براي زندگي هدف واقعي رو شناسوندين  پس فکر کنم من از شما تشکر کنم بهتره باشه جومونگ هم با شنيدن اين حرفا ته قلبش  عشق ديرينش به سوسان ورو به ياد مياره

Jumongv.Sub.Ir

و جومونگ به گوگوريو بر ميگرده و سويا و همه از اونو افرادش استقبال ميکنن

Jumongv.Sub.Ir

شب پزشک پيش جومونگ ميره و زخم جومونگ رو معاينه ميکنه و ميگه عفونت به استخونهاي شما هم رسيده.بايد استراحت کنيد ولي جومونگ ميگه حق نداري به کسي در مورد مريضي من حرفي بزني

Jumongv.Sub.Ir


سوسانو هعم ميره پيش يونتابال و سايونگ و بهشون ميگه من نميخوام شاهزاده ها سر سلطنت با هم بجنگن و يا اينکه به خاطر وجحود سويا بر سر ملکه بودن دعوا بشه براي همين ميخوام همراه اونجو و بيروا از اينجا به جنوب برم و يه کشور جديد بسازم

Jumongv.Sub.Ir

و بعد هم ميره پيش پسراش و قضيه زندگی کردن در جنوب رو به اونا هم ميگه

Jumongv.Sub.Ir


 جومونگ پيش سوسانو ميره و سوسانو هم اول از همه از اون  گذشته ها ميگه : اگه بخوالهيد حقيقت رو بدونيد  موقعي که من در کاروان تجاري بودم و شما هم ادعاي شاهزادگي ميکرديد و به من گفتيد دوستم داريد بهترين زمان عمرم بود  جومونگ هم با شنيدن اين حرفا احساسي ميشه و ميگه با اين که بعدش نتونستم بهت برسم ولي وتي که با تو بودم بهترين لحظه هاي ندگکي منم بود و سوسانو ه ماينجا ديگه ميره سر اصل مطلب و ميگه  من ميخوام گوگوريو رو ترک کنم.و همراه  بيريو و اون جو يک کشور جديد بسازم.خواهش ميکنم به من اجازه بدين از اينجا برم چون خودتون ميدونيد که دعواي بين شاهزاده ها ممکنه سر بگيره و دعواي حزب جولبون با ارتش دامول بر سر ملکه جومونگ هم ميگه ما   نگران دعواي شاهزاده  ها نباشين من خودم قبلا شاهزاده بویو بودم براي همين ميدونم با يد چي کار کنم تا این مشکلات به وجود نياد ولي سوسانو براي رفتن پافشاري ميکنه

Jumongv.Sub.Ir


جومونگ بدبخت ما هم شب خوابش نميبر هو هم داره جسمي درد ميکشه { به خاطر همون درد شونش و انا } و هم داره روحي زجر ميکشه {{ به خاطر اينکه عشق قديمي اش ميخواد از پيشش بره }

 Jumongv.Sub.Ir


و هيوب بو هم خبر اينکه سوسانو ميخواد ز اينجا بره رو ميشنوه و ميره پيش سايونگ و ميگه من شنيدم سوسانو ميخواد از اينجا بره تو هم ميخواي باها بري سايونگ هم ميگه اره و اينجاهيوب پو سرش رو مگيره و پايي و داره گريش ميگيره که سايونگ ميگه حتي اگه من برم هم تا اخر عمرم به ياد تو هستم { واقعا اين سکانس هم در نوع خودش احساسي بود و اهنگ قشنگي هم داشت

Jumongv.Sub.Ir

 

 خب حالا همون طور که قو.ل داده بودم که رابطه بين هيوب پو وسايونگ رو بگم براتون ميگن

اولين ديدار هيوپ بو و سايونگ  وقتي بود که جومونگ با اين سه تا برادرش دعواشون ميشه و هرکدوم يه طرف ميان و هيوب بو هم مياد جولبون براي کار که سايونگ رو ميبينه و هر دو بهم علاقه مند ميشن و اين رابطه ها ادامه پيدا ميکنه و بارها هميدگه رو ميبينن و وقتي يکدومشون ميره يه جايي دلشون واسه هم ديگه تنگ ميشه و از اين جور چيزا که تو حذفيات قسمت ها به طور دقيق به اونا اشاره کرديم و حالا موضوع اينه که سايو.نگ دختره يا پسر راستش ما هم که اين فيلمو ديديم نفهميديم اخرش اين دختره يا پسر که همون طور که خودتون گقتین تو تی وی ژسره ولی تو اصل فیلم تقریبا  میشه گفت یه دختر 

Jumongv.Sub.Ir

خب بريم سراغ ادامه قسمت ...  سويا وقتي از يوري ميشنوه سوسانو ميخواد گوگوريو رو ترک کنه ميره

Jumongv.Sub.Ir

 پيشش و بهش ميگه اگه بخاطر من و يوري داري از اينجا ميري بهتره نري چون من و يوري اينجا رو ترک ميکنيم نه تو .اما سوسانو ميگه شنيدم خيلي وقت پيش وقتي ميخواستي بياي جومونگ رو ببيني وقتي جشن عروسي ما رو ديدي بخاطر اتحاد گوگوريو سالهاي زيادي رنج کشيدي.من از اينجا ميرم ولي تو بايد پيش جومونگ بموني

Jumongv.Sub.Ir

جلسه اي گذاشته ميشه و همه ميگن بايد سوسانو نظرش عوض بشه چون ما نميزاريم از اينجا برمي که سوسانو مياد داخل  و ميگه من نظرم رو عوض نميکنم پس خواهش ميکنم بزارين من به جنوب برم

Jumongv.Sub.Ir

در بويو هم تسو در حال دعا کردن تا خداوند بدبختي ها يي که در بويو هست رو از بين ببره

Jumongv.Sub.Ir

جومونگ هم که از رفتن سوسانو خيلي ناراحته موپالمو رو احضار ميکنه و بهش ميگه موپالمو اگه يه چيزي ازت بخوام انجام ميدي اونم ميگه هر چي بشه که جومونگ ميگه با سوسانو به جنوب برو و براي به وجحود اورد نيه کشور جديد بهش کمک کن موپالمو هم با تونجه به عالاقه اي که به جومنوگ داره به شدت مخالفت ميکنه ولي جومونگ اخرش اونو راضي ميکنه که با سوسانو بره جنوب

Jumongv.Sub.Ir

و وقيت هم که سوسانو ميخواد بره جومونگ بهترين محافظ ها رو بهش ميده و موپالمو هم مياد جلو و ميگه منم باهاتون ميام و همه از سوسانو و افرادش خداحافظش ميکنن و اونجا رو ترک ميکنن

ولي احساسي ترين صحنه قسمت اخر : وقتي سوسانو اونجا رو ترک ميکنه جومونگ اسبش رو برميداره و ميتازونه طرف قله کوه و وقتي ميرسه اونجا ميبينه سوسانو و افراد دارن از اونجا رد ميشن و اونم حسابي سوانو اولين عشقش ر و تماشا ميکنه و گريه ميکنه { واي خدا من بيشتر از 100 بار اين صحنه رو ديدم خيلي غم اتنگيز و احساسيه با اين اهنگي هم که تو اين سکانس ميزنه ديگه حرف نداره . کلیپش رو گذداشتم حتما دانلود کنید

Jumongv.Sub.Ir

و اينجا پايان کار سريال افسانه جومونگ هست

Jumongv.Sub.Ir


سرگذشت شخصيت هاي اصلي سريال :

بيروا و اونجو با کمک مادرشون تونستن در جنوب يه کشور جديد بسازن
 

Jumongv.Sub.IR



تسو هم به دشمين با جومونگ ادامه داد و در اخر توسط موهيول{ نوه ي جومونگ در امپراطوري بادها } کشته شد

Jumongv.Sub.Ir

جومونگ قهرمان ما هم بعد از اينکه تاج و تخت رو به يوري واگذار کرد به خاطر بيماري که داشت فت کرد جومونگ در اون زمان 40 سال بشيتر نداشت

 jumongv.sub.ir
 

____________________________________________________________________________
+ نوشته شده توسط كوشا جنابي در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 4:9 بعد از ظهر |

ملکه به هر کلکی که هست کلفتش رو میفرسته زندان سراغ تسو تا ببینه اوضاع و احوال چطوریه
کلفته یه زیر میزی به نگهبانه میده و به هزار عشوه و ناز به تسو میگه که خبرداری جومونگ کباب شده اومده قصر؟

قیافه تسو بعد از شنیدن این خبراین شکلی میشه
ملکه وقتی می فهمه تسو از شنیدن این خبر چه حالی شده کلی اشک میریزه که ای وای که یه پسرم دیونه و خل و چل شد یکیش هم فراری

تسو هر چی تو زندان دادو بیداد میکنه نگهبان نمیذاره بیاد بیرون
جومونگ خصوصی شاه رو میبینه و شاه ازش میخواد ارتش دامول رو کنار بذاره

جومونگ با شک و تردید از پدرش مهلت میخوادتافکر کنه
و اما وزیر اعطم که الان به همه چی توی قصر مسلطه ژنرال رو خبر میکنه و واسه جون جومانگ نقشه میکشه
ژنرال واکنش نشون میده اما وزیر میگه یه ذره عاقل باش وبفهم!ارتش دامول واسه بویو خطر داره اگه لازم بشه باید این جومونگ رو سر به نیستش کنیم
جومونگ بی خبر از همه جا به یاد بابای خدا بیامرزش مییفته و بعد هم واسه دیدن مامان جونش راهی قصرش میشه
یومیول هم توی کلبه درویش وار خودش مشغول مکاشفه و مراقبه هست که یه دفعه حالی به حالی مشه
نوچه هاش میگن چه خبره؟؟ یومیول میگه که جون جومونگ در خطره
تا اینکه اون نوچه که از همه کوچکتره و به ظاهر قویتره میکه شما فعلا مراقب خودت باش که من سایه مرگ رو بالای سرت می بینم
جومونگ زن و مادرش رو می بینه،مامانش توی این هاگیر و اگیر میگه بچه ات چند روزه لگد میزنه!!

حتما یه پدر سوخته ای هست لنگه خودت و مثلا یه سویا هم از خجالت سرشو میندازه پایین!
و اما…
وزیر اعظم روی مخ شاه کار میکنه که یا از شر این جومونگ خلاص شو یا مجبورش کن اینجا بمونه ،شاه میگه من بهش پیشنهاد کردم باید ببینیم اون چی میگه

وزیر میگه هر چی شر هست زیر سر این یومیول کباب شده است من کلکش رو میکنم
یوهوا از جومونگ میخواد که الکی الکی خودش رو مسخره دست شاه نکنه و به هدف خودش و باباش فکر کنه
یه شب که کاهن مشغول اکتشافات سماوی هست هر چی ادمکشه به اردوگاه ارتش دامول حمله میکنه و اونو کت بسته می برن
موپالمو وقتی خبردار میشه راه میفته به سمت بویو تا به جومونگ خبر بده
همراهان جومونگ بی خبر از همه جا مشغول عیش و نوشند که ژنرال هیوک به افسر سونگ چی خبر میده یه لحظه هم چشم از جومونگ و دار و دسته اش برندار
اون شب هیچکس نمیخوابه جومونگ هم حسابی فکر میکنه و فردا صبح به مادرش میگه که من می خوام روی هدفم بمونم و به ارزوی پدرم برسم
یونگ پوی اواره هم که گرسنه و تشنه تو خیابونها ول میگرده بالاخره دل رو میسپاره به دریا و تصمیم میگیره که بره قصر ،یا کشته میشه یا اینکه زنده میمونه
توی همین حین،سوسونو و باباش هم که میفهمن شاه دوباره به تخت نشسته میرن قصرتا بلکه اونو ببینند
اما وزیر اعظم نمیذاره و یونتابال به سو میگه که معلومه که الان تو قصرهمه جی زیر دست وزیر هست نه شاه
سو وفتی راه رفتن جومونگ با زنش رو می بینه اشک از چشمهاش سرازیر میشه

و اما اگه یادتون باشه یونگ پو توی خیابون به گدایی افتاده بود که تصمیم گرفت به این خفت ها پایان بده و برگرده قصر


واسه همین توی راه رفتنش نخست وزیر بهش میفهمونه که همه این اتیش ها زیر سر خود منه و سعی نکن با من یکی چپ بیفتی

شاه از یونگ پو استقبال میکنه و بهش میگه خوب شد اومدی چون برای تو پست های مهمی رو در نظر گرفتم


یونگ پو شاد و شنگو ل از پیش باباش میاد بیرون که جومونگ رو می بینه و بهش میگه بیا با همدیگه خراب کاری هایی که این تسو به راه انداخته رو درست کنیم

جومونگ میگه بعد از پدرم میام پیش تو

خلاصه جومونگ به شاه میگه نمیتونم به خاطر خودم و امنیتم واینده ام اون کسایی که به من اعتماد کردم رو ول کنم…

شاه میگه اگه برگردی هر جی دارم بهت میدم اما بازم جومونگ قبول نمیکنه

به خاظر همین نخست وزیر رای نهایی رو به ژنرال هیوک اعلام میکنه و مقدمات کشتن جومونگ ،مخفیانه و بی سر و صدا وخودسرانه،انجام میشه


توی این اثنا هم سونگ یانگ که از خروج سو و یون تابال خبردار شده به بویو میره وبهشون میگه فکر نکنین که الان که تسو افتاده زندون من قدرتم رو از دست دادم یالا گورتون رو از اینجا گم کنین

به این ترتیب اخرین امید سو و بابا ش از بین میره و با خفت بررمی گردن گیه رو

سربازها واسه کشتن جومونگ و سربازهاش اماده میشن و از اون طرف هم به موپالمو اجازه ورود به قصر رو نمیدن.


جومونگ راهی قصر مادرش میشه تا اون و همسرش رو ببینه که افسر سونگ با مرام بهش میگه میخوان شما رو بکشن هر چه زودتر فرار کنین


اما این خبر دیر به اونا میرسه و جومونگ و همراهانش یه گوشه ای از قصر گیر میفتن

همه شروع به مبارزه میکنن و این قسمت مبارزه تک تک افراد نمایش داده میشه


جومونگ و بقیه از پس سربازها بر میان تا اینکه یه دفعه یه گروه کماندار اونا رو احاطه میکنن

همه به جومونگ میگن که فرار کنه و به فکر اونا نباشه اما چومونگ ترجیح میده تسلیم بشه تا بقیه هم کشته نشن


دستور کشتن جومونگ صادر میشه

همین موقع افسر سونگ به شاه خبر میده که میخوان جومونگ رو یواشکی بکشنش

شاه میره پیش وزیر و میگه کی گفته سر خود این غلطها رو بکنی؟

وزیر باز دو دو تا چهار تا میکنه و سعی میکنه شاه رو قانع کنه که اگه جومونگ ارتش دامول رو از بین نبره اونو بکشه

یوهوا وقتی از ماجرا خبردار میشه میره سراع شاه و میخواد باهاش حرف بزنه

غافل از اینکه شاه بهش میگه اگه جومونگ ارتشش رو منحل نکنه دشمن من میشه!!


یوهوا ازتعجب شاخ درمیاره

شاه بالای سر زندانی های جدید ظاهر میشه و بازم پیشنهادش رو تکرار میکنه

اما جومونگ میگه اگه حتی همین الان تخت سلطنت رو هم بهم بدی من با ارتشم میمونم

شاه عصبانی میشه و دستورزندانی کردن جومونگ رو صادر میکنه

توی زندان همه عمیقا فکر میکنن….جومونگ سر دو راهی میمونه…


____________________________________________________________________________
+ نوشته شده توسط كوشا جنابي در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 و ساعت 6:10 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


document.write ('
'); !--hiden menu-->